تبليغاتX
درونیات


درونیات

 

برادر عزیزم جناب برد پیت!

باوجود تمام احترام و تحسینی که با دیدن پوستر زیبایتان در انسان برانگیخته می شود

قبول بفرمایید  چون جناب چارلی چاپلین خدمات بیشتری به هنر و بشریت کرده اند  در نتیجه

ارجح تر ند  برای چسبانیده شدن به دیوار اتاق اینجانب !

.........................................................................................................................

 پ.ن : فرق است میان آنکه یارش در بر  و آنکه دو چشم انتظارش بر در

                                                                                  "  سعدی"

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:27 توسط مهزاد| |

 

نه بر مرده بر زنده باید گریست!

.....................................................................................................................

پ.ن۱: آقای زندگی میشه پاتو از روی خرخره ام برداری ؟

پ.ن۲: زمان به عقب بر نمیگرده حتی به یک ماه پیش...

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:7 توسط مهزاد| |

 

گم میکنم خودمو لابلای این ورقها ، حرفها ، آدمها ، مترو ، تاکسی ، موسیقی ، کارت اعتباری ، عابر

بانک ، قبض تلفن ، پیاده رو ، بارون و  بارون و  فکر و فکر و خیال و تنها به این دلخوشم

 کسی هست روزی یک بار بهم یادآوری کنه که زنده ام  که غرق این مکرر در مکرر تلخی نشم!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:27 توسط مهزاد| |

 

حتی اگر نباشی

                 می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

...............................................................................................

پ.ن: فردا ۴ بعد از ظهر دانشکده ادبیات تالار فردوسی  شب شعر

 و دومین سالگرد قیصر امین پور !

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:2 توسط مهزاد| |

 

بروز کردن دل صاحب وبلاگ بسی ارزشمندتر از بروز رسانی وبلاگ است !

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:46 توسط مهزاد| |

با تمام این حرفها سر جنگ دارم ...با این کابوس لعنتی تنهایی

حقیقت اینست که تو مثل خون در رگهای من جریان داری

و اینها همه خیالند که تو نیستی!

....................................................................................................................................

پ.ن:

اگه یک بار دیگه من به کسی کتاب امانت دادم ... اسممو عوض می کنم !

به کتابخونه ام که نگاه می کنم اشکم در میاد بس که یکی در میون جای بهترین کتابهام

خالیه ...!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:30 توسط مهزاد| |

 

من و مامان کاملا با هم تفاهم داریم ولی تازگیها یک واژه به نام " خوشبختی" بین مان فاصله انداخته

 تفاوت تفسیر ما دو نفر از این کلمه چندین برابر فاصله سنی مان است !

پ.ن ۱ : ..

پ.ن۲: آخ که دلم می خواد به بعضیا بگم اینی که با لبخند بهش نگاه می کنید فیلم سینمایی نیست

که داائم دنبالش هستید ببینید آخرش چی میشه ...این "زندگی" منه!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:19 توسط مهزاد| |

 

ما زنها دست خودمان نیست گیر می کنیم ...لابلای روزها ..آدمها ..عطرشان... بوی تن شان

 گم می شویم

و زمان بی اینکه اعتنایی به توقف ما کند با شتاب سرسام آوری در گذر است !

و بقیه با همه توانشان در این ماراتن نفس گیر شرکت می کنند و جلو می افتند و خوشحالند

چند قدم عقب می افتند و دلواپسند ... و ما همچنان از برداشتن قدم اول در هراسیم که مبادا

لیز بخورند و از دست بروند روزها و آدمها و عطرشان و بوی تن شان!

پ.ن: بعضی از ما !

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:15 توسط مهزاد| |

 

آرام جانم

          می رود ...

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:55 توسط مهزاد| |

 

دیرتر از وقت معمول به خونه میرسم

چشمهاش نگرانند

میگه: هر کاری می کنی بکن فقط مراقب باش وارد کارهای سیاسی نشی ،از همین میترسم!

وارد کارهای سیاسی شدم اونم در ستیز با حاکم خلع شده دلم ،دارم انقلاب مخملی راه میندازم

انقلاب رنگی... سرخ !

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:21 توسط مهزاد| |


Design By : Night Skin