خدا جون : می خواستم فارغ از واهمه هایی که به دلمون می اندازند که : اگه گله و شکایت
کنیم ناشکری کردیم و بعدش هر چی داریم و نداریم ازمون می گیری و حسرت به دل همین روزا
می مونیم ...
و خلاصه فقط باید دودستی هر چی داریم بچسبیم تا مورد غضب تو قرار نگیریم...
یک پرانتز باز کنم و آروم جوری که نمایندگان برحقت روی زمین نشنوند بگم:
خسته شدم بس که برای همه امور خودمو راضی کردم !
حالا نمیشه فقط گاهی مفعول نباشم ؟
"صفحه ی سفید کاغذ مسخره ام نمی کند . چیزهایی که می گویم تو دلش نگه می دارد .
چیزی را به رخم نمی کشد . آزارم نمی دهد. دلسوزی بیجا نمی کند. خجالتم نمی دهد.
نیش نمی زند . پدر مادر خواهر و برادر و همه ی کسم است . مرا به گذشته می برد ..به آینده
به خیالهام می برد. به رنج ها و شادی هایم بغض می کند لبخند می زند. قاه قاه می خندد .
همه جا می برد . دوستش دارم ...از چشمهام بیشتر ."
"شما که غریبه نیستید : هوشنگ مرادی کرمانی"
..............................................................................................................................
پ.ن: بیدار که شدم هنوز گرمای نفست بغل گوشم بود ...خیلی وقت بود خواب ندیده بودم !
پ.ن۲: محض رضای خدا یکی ما رو پینگ بفرماید ...اجر اخروی در انتظار شماست.
کاش همه چیز با پول خرج کردن درست می شد ...سر و وضعش نشان از یک مدیر کل لایق داره
کت شلوار مارک فلان و کیف بهمان و موبایل آخرین مدل و...
لفظ قلم حرف زدن هم که بیا و ببین هر روز تا کمر خم میشه و میگه : ارادتمندیم خانوم !
اما امان از وقتیکه اون روی سکه که البته خیلی هم بهش میاد و دور از ذهن نیست رو بشه.
آقا تشریف بردن به یک خانم بیوه که به تازگی اینجا ( یعنی همون محل کار ) مشغول شدند
پیشنهاد دوستی دادن و وقتی جواب رد شنیدن با کمال وقاحت تهمت ناروایی زدند و بعدش
هم که میشه حدس زد...
حالا بیا به ایرانی جماعت ( اونم از جنس مردش) بفهمون که این خانم مشکلی نداره ...
نمی فهمم تا کی و تا کجا این رفتارها ادامه داره ...حالا اگه ادعای روشنفکریمون گوش
فلک رو کر نکرده بود قابل اقماض بود ...می گفتیم ما هم مثل جد بزرگمون دوست نداریم
زن کار بکنه ...بیاد بیرون ...همون توو پستو باشه خدا و پیغمبرش راضی ترند ...اما نکته
جالب قضیه اینه که همین آدمها حاضرند سی ساعت در باب اهمیت حضور زن در جامعه
بالای منبر سخنرانی کنند.
....................................................................................................................................
پ.ن: از دادن آدرس اینجا به برخی دوستان دنیای حقیقی حالی دارم که مودبانه اش میشه:
غلط کردن!!!
اینکه به معاشرت علاقه داشته باشی خیلی هم خوبه ...اصلا لازم و واجبه... اما بعضی آدمها
گویی یک لحظه هم تحمل خودشونو ندارن دائم در حال پرتاب خود به جمعی هستند ...
( سعی می کنم به روی خودم نیارم که تازگیها با تنهایی ام خیلی حال می کنم )!!!
................................................................................................................................
پ.ن: هر روز خدا نمایشگاه بودم ...آخرش ندیدم اونهایی که واجب الملاقات بودند ...
جامعه سالم و رشد یافته جامعه ای ست که در آن زن مطلوب باشد و نه طالب !
راه که می روم در این خیابانها و کوچه های بی رحم:
به ویترین زنها نگاه می کنم که هر روز چه زحمتی می کشند برای اینکه بگویند : " من را ببینید "
اینکه دلش شغل می خواد ...درآمدی که به قولی خانم خودش باشه ...چون بدتر از من کارهای
موقت و دانشجویی زیاد انجام داده بود و خسته بود از انجامشون.
از زمانیکه مشغول کار شدم ندیده بودمش دیروز خیلی اتفاقی میدون انقلاب همدیگر رو دیدیم
از هر دری سخنی تا اینکه گفتم : سر کار می رم!
اول یه لبخند کج و کوله همراه با یه آه کوچیک تحویلم داد و بعد از چند لحظه گفت:
من که هیچوقت زیر بار کار اونم این جور کارهای پر استرس نمی رم.... زنهای کارمند همیشه
خسته اند ...بزار چند وقت بگذره ....ریزش مو پیدا می کنی ...پوستت خراب میشه و...!!!
آخر سر هم تیر خلاصو زد: خب البته من توو زندگی شما نیستم ...بالاخره بعد از فوت پدرت و
انترن بودن سعید...شاید صلاح این بوده!
...................................................................................................................................
پ.ن:خونه (وبلاگ) خراب شدن من مقصری جز خودم نداره ....قالب جالبی نیست ولی از قبلی
بهتره نه؟
زمینه قرمز و پشتی و میز سماور گوشه اتاق و خلاصه یه خونه اصل ایرانی رو ترجیح میدم به
این النگ و دولنگی که الان واسه خودمون ساختیم ...وارد خونه که میشم دلم می خواد به جای
دمپایی پوشیدن ( که ۸۷۶۵۴۹۹۸۷۴۳ دفعه هم باهاش سر خوردم روی سرامیک) پاهامو بزارم روی
نرمی فرش و راه برم ...اگه زمستون باشه که گرم میشم ...اگه تابستون هم باشه والا به خدا
هندوانه خوردن به حالت ولو روی فرش با هیچ لذتی قابل قیاس نیست...خلاصه که اصلا حس خوبی
ندارم اگه در آینده خونه ام شبیه خونه مامانم یا خواهرم چیده بشه !
و اعتراف دوم اینکه: جرات عملی کردن این ایده رو ندارم چون اولا سعید به طور ۱۰۰٪ موافق نیست
ثانیا مگه ما چند متر جا می تونیم داشته باشیم که نظر هردومون تامین بشه و سوما ( ثالثا؟)
اینکه از حرفهای خاله زنکی بعدش می ترسم!
.......................................................................................................................................
پ.ن: مردها هم ( همونطور که بارها استعدادشونو نشون دادن) پایه حرفهای خاله زنکی هستن
گفتم تذکر بدم اشتباه نشه ییهو .
پ.ن۲: من خوبم!
میگه : الان نزدیک ناهار شده ( حالا ساعت ۱۱:۳۰ ) بهتره با هم بریم یه رستوران خوب
که در ضمن غذا خوردن صحبت هم بکنیم !!!!!
از دفترش که زدم بیرون گفتم حالا یه آشی واست بپزم که خودت بیایی بگی....بله!!!!
.................................................................................................................................
پ.ن: آبروی چندین و چند ساله مامانمو بردم با این توت چیدنم ....دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر سر کوچه
داشتم مرحله دوم عملیات تکون دادن شاخه درختو انجام می دادم که دیدم یکی زد به شونم
برگشتم می بینم خانم میم ( یه خانم بسیار با کلاس که با وجود دوستی طولانیش با مامان
همگی ما خیلی باهاش تعارف داریم) داره بهم لبخند میزنه و میگه : هنوز نرسیدن ...توت کال
نخور عزیزم دل درد میگیری...
ای خداااااااا به اینم میگن شانس
بزنم از دلشوره هام بگم از گره هایی که خیال می کنم حسابی کور شدند و مهمتر از اینها از دلتنگیهام
حرف بزنم ...اما فکر می کنم شنونده مهمتره ...اینکه به کی بگی خیلی مهمه ...تو پیدا کن میون
این قحطی گوش شنوا ...خیالت راحت من یه دنیا حرف دارم!
......................................................................................................................................
پ.ن: جملات فوق در راستای اینکه امروز بهم گفتن : اخلاق گ.... که حرفتو نمی زنی بزار کنار بود !
پ.ن۲:آخ که من عاشق درخت های توت میشم این موقع سال ...اگه دیدید یه خرس گنده مثل من
داره خودشو میکشه واسه توت چیدن و خوردن حق بدید بهش بیچاره عاشقه دست خودش نیست!
حالا تو بگرد دنبال اونی که آزاد باشه از : پول و مقام و اسم و رسم و خودش و ...!!!!
..........................................................................................................................................
پ.ن: بهار مشغول انگولک بایگانی حافظه ام شده مثل هر سال !
